استراحت همزمان همگی بچهها در سوله، جز در صورت چمباتمه زدن و پاها را در سینه گرفتن، غیر ممکن بود. ناگهان یادم آمد تیربارها زیاد کار کرده، روز شلوغی را پشت سر گذاشتهاند و بهتر است برای حفظ آمادگی آنها در مقابله با حملات شبانهی دشمن، بروم و تمیزشان کنم.
قبل از این که بیرون بروم، به ذهنم رسید از حوادث این یکی دو روز گذشته نت برداری کنم تا ان شاالله بعدها اگر فرصت شد، کل خاطراتم را بنویسم. دفترچهی یادادشت کوچکی را که تبلیغات داده و تصویر چهرهی خندان امام بر آن نفش بسته بود، از جیب در آورده و بر یکی از صفحات کوچکش نوشتم:
"امروز یک شنبه 25/12/64 ساعت 20/12 ظهر نماز را خوندم و داخل سوله با بچهها شوخی میکنم، هنوز ناهار نیاوردن. میخوام برم لوله و قطعات تیربارهای سنگر دیدهبانی را تمیز کنم تا برای شب آماده باشیم. چفیهام را برمی دارم تا برم بیرون."
از سنگر که خارج شدم، سعی کردم چفیه را دور کمرم بپیچم. "یاسر حق پناه" معاون دسته را دیدم که از روبهرو میآمد. قصد کردم به طرفش بروم و بگویم که باید تیربارها را برای شب تمیز کنم، ولی به سلام و علیک معمولی اکتفا کرده، به سمت چپ حرکت کردم. دست راستم مقابل شکمم بود و داشتم چفیه را گره میزدم. هنوز چند متری از جمع بچهها - که داشتند روی سولهای را با گونی های پر از خاک میپوشاندند - دور نشده بودم که ناگهان انفجار شدیدی در برابرم احساس کردم.
در وهلهی اول همه چیز را تمام شده پنداشتم. فکر کردم دارم به اوج پر می کشم. جالب اینکه در همان حالت ایستاده، باقی ماندم. فقط کمی دولاٌ شدم. گیج بودم و سرم شدیداً درد میکرد. خودم را در عالمی بی مکان و زمان حس میکردم. یک آن حس کردم دارم شهید می شوم و الان در اوج آسمان ها هستم! با خودم گفتم:
- من که از خدا خواسته بودم شهیدم نکنه ... من که نمی خواستم برم ... پس چرا؟
به یک باره احساس کردم از ارتفاعی بلند بر زمین کوبیده شدم. پای چپم را که بر زمین کوبیدم، در درونم گفتم:
- آخیش ... نرفتم!
چیزی را در اطراف نمیدیدم. کم کم در صورتم درد شدیدی حس کردم. کمی که گذشت، سعی کردم نگاهی به اطراف بیندازم؛ متوجه شدم چشم راستم جایی را نمی بیند و سوزش شدیدی دارد. با چشم چپ نگاهی به دست راستم که خیلی درد میکرد انداختم؛ متوجه شدم کف آن سوراخ شده، به طوری که انگشت سبابهام آویزان است.
در آن لحظه که چشمم را باز کردم، فکر کردم پایم روی مین رفته است. نگاه تندی به پاهایم انداختم ولی اثری از جراحت در آنها ندیدم. با همان حالِ دولاّ به طرف سوله رفتم. متوجهی آن چه در اطرافم میگذشت نبودم. جلوی سوله، "حبیب بختیارمنش" را دیدم و چون هنوز گیج و مات بودم، به او گفتم:
- آمبولانس ... آمبولانس ...
با خنده گفت: "چی شده؟ آمبولانس این جاها نیست که ..."
کمی به خود آمدم و گفتم: "بابا جون برو امدادگر رو صدا کن بهش بگو که من ترکش خوردم."
خودم هم به طرف سنگر امدادگر راه افتادم. در حال رفتن متوجه شدم چند جای دیگر بدنم ترکش خورده و راه رفتن برایم مشکل است. نگاهی به زیر شکمم انداختم که ترس بد جوری برم داشت. آن جا هم از ترکش در امان نمانده بود که با خود گفتم: "آخرش این عراقیای لعنتی کار خودشون رو کردن و من رو از مردی انداختند!"
مقابل سنگر امدادگر که رسیدم، دیگر طاقت نیاوردم و روی سینه کش خاکریز دراز شدم. چند تایی از بچهها بالای سرم آمدند. امدادگر که به سراغم آمد، تازه متوجه شدم چند جای شکمم هم ترکش خورده است. بچه ها بالای سرم جمع شده بودند که بعضی از آنها گریه می کردند. باورشان نمی شد که من هم لت و پار شوم.
امدادگر با قیچی به جانم افتاد و لباس هایم را پاره می کرد تا سوراخ های روی بدنم را - که مثل بشکهی آبکش شده بود - پانسمان کند بلکه کمی از خون ریزی جلوگیری کند. در آن حین متوجه پایین شکمم شد که از خون سرخ شده بود. همین که رفت طرف آن جا، با همان حال خراب که نفسم بالا نمی آمد، به بچه ها التماس کردم که از آن جا بروند یا حداقل روی شان را برگردانند!
سوری، مسئول گروهان، بالای سرم آمد و هراسان پرسید که چه اتفاقی افتاده است. دیگر حالم خیلی خراب شده بود. سرم را از زمین بلند کردم تا بگویم: "رفته بودم تیربار رو تمیز کنم ..."
کم کم نفسم به شماره افتاد، چهرهی بچههایی که بالای سرم ایستاده بودند، دور سرم می چرخید. احساس کردم لحظات آخر عمرم را میگذرانم. سرم گیج میرفت. اصلاً نمیدانستم کجا هستم. دست راستم در دست امدادگر در حال پانسمان بود. دست چپم را به زمین رساندم و چنگی در خاک زدم. پاهایم را به زمین فشار می دادم؛ ولی مثل این بود که مسئله از اینها هم بالاتر است. بلافاصله شهادتینم را گفتم.
بعد از آن که در خرداد 1361 در میدان مین منطقهی شلمچه، آن نوجوان بسیجی را دیدم که بر روی میدان مین غلتید و پس از انفجار مین زیر شکمش، سورهی حمد را قرائت می کرد، از خدا خواستم که توفیق دهد تا من هم در لحظهی جان دادن بتوانم سورهی حمد را بخوانم. پس از آن زمزمه کنان شروع کردم به خواندن سورهی حمد. از اینکه در آخرین لحظات به یاد خدا بودم، دل شاد شدم. رفته رفته چشمانم سیاهی رفت. درست مثل همان حالی که لحظات اول مجروحیت داشتم. دیگر هیچ صدایی به گوشم نمی رسید. نفسم به شماره افتاد. چهرهی بچه ها برایم محو شد. مقابل چشمانم تاریکی محض بود. حالت تهوع بهم دست داد و عاقبت سرم بی اختیار بر زمین افتاد.
نمی دانم چقدر زمان سپری شد، ولی هر چقدر که بود، امدادگر همهی سوراخ های روی بدن مرا باندپیچی کرده بود. تکان هایی که حس کردم، به هوشم آورد. چشمانم را که به سختی باز کردم، دیدم روی برانکارد هستم. با چشم سالمم نگاهی به اطراف انداختم. مثل اینکه مدت زیادی در حال بیهوشی نبودم. چون هنوز در خاکریز بودم. به سختی فرامرز عزتی پور را که جلوی برانکارد را گرفته بود، تشخیص دادم. سیدعلی موسیوند هم عقب برانکارد را گرفته بود و مرا به طرف سه راه کارخانهی نمک می بردند. برایم اوفت داشت که مرا روی برانکارد ببرند. تا آن زمان یادم نمی آمد که هنگام مجروحیت، مرا روی برانکارد جا به جا کرده باشند. مصرانه به فرامرز گفتم: "من رو بذار پایین خودم میام."
ولی او که بد جوری گریه می کرد و از این که دیده بود من هنوز زنده هستم، جا خورده بود، قبول نکرد و مدام می گفت: "داداش جون یه کم دیگه طاقت بیار ... الان می رسونمت به آمبولانس ... حالت خوب می شه داداش ..."
برگرفته از سایت خاطرات جبهه