عملیاتهای  ماه بهمن - والفجر 8

خلاصه گزارش عملیات :

نام عمليات : والفجر 8 (فاو)

زمان اجرا : 20/11/1364

رمز عملیات : يا فاطمه الزهرا(سلام‌ الله‌ عليها)

مكان اجرا : منطقه عملیاتی اروند – جزیره فاو عراق – جنوبی ترین محور جنگ

تلفات دشمن (کشته ، اسیر و زخمی) : 57000

ارگان هاي عمل كننده : رزمندگان سپاه‌ پاسداران‌ انقلاب‌ اسلامي‌

اهداف عمليات : در هم شکستن ماشین جنگی عراق ، فتح شهر مهم فاو ، قطع ارتباط دریایی عراق با خلیج فارس و تهدید شهر بصره عراق

 

 

شرح کامل عملیات را در ادامه مطلب بخوانید

 

ادامه نوشته

بیست و پنجمین سالگرد شهادت شهید سعید طالبی

 

اینجانب سعید طالبی هیچگونه مطلبی به عنوان وصیت نامه ندارم بغیر

یک مطلب و آن اینکه اگر می خواهید در راه راست باشید و رستگار

شوید و از گردونه امت حضرت محمد(ص) خارج نشوید حرفهای

حضرت امام خمینی را مو به مو اجرا کنید . مطمئن باشید پیروز و

سربلند خواهید بود چه این دنیا چه آن دنیا .

 

۱۱ بهمن ماه بیست و پنجمین سالگرد شهادت

 

شهید مفقودالجسد سعید طالبی گرامی باد

 

راستی ای شهید گرانقدر     چه بود راز مفقودالجسد شدنت

 

به که اقتدا کردی که چنین          جسم خود به خاک هم نسپردی

 

بی نشان شدی که این یعنی         اقتدا به فاطمه(س) کردی 

 

به یاد شهید مفقود الجسد سعید طالبی

 

شهید سعید طالبی :

" دوست دارم طوری شهید شوم که همچون بی بی دو عالم

حضرت فاطمه الزهرا(س)

 هیچ نشانی از من باقی نماند."

 

 

وبلاگ شهید سعید طالبی راه اندازی شد

وبلاگ خاطرات و زندگینامه شهید سعید طالبی مسئول مخابرات گردان حمزه سید الشهدا(ع) از لشگر ۲۷ محمد رسول الله (ص) توسط خواهر زاده گرامی ایشان افتتاح شد .

 

 ایشان در معرفی این وبلاگ اینگونه مینویسد:  "  آثار بجا مانده از شهداي 8 سال دفاع مقدس که بنا بر فرمايش رهبر فرزانه انقلاب همچون گنجينه هاي بياد ماندني مي باشند مسئوليت خطيري را بر دوش کساني که اين آثار را در اختيار دارند مي گذارد . از شهيد سعيد طالبي نيز آثار بيادماندني باقي مانده که بدون شک انتشار آن باعث تجديد خاطرات فراواني براي دوستان و همرزمان آن شهيد و همچنين آشنايي نسل سوم انقلاب با رشادتها و دلاوريهاي رزمندگان 8 سال دفاع مقدس و شهداي جنگ تحميلي خواهد شد . در بیست و پنجمین سالگرد شهادت آن شهيد بزرگوار که با حضور همرزمان آن شهيد در بيت شهيد برگزار گرديد ، اشتياق همرزمان شهيد به مطالعه دست نوشته هاي بجا مانده و مرور خاطرات ثبت شده که بعضا نيز با اسامي خود در دست نوشته ها مواجه مي شدند فضاي بسيار معنوي را ايجاد نموده بود لذا به اين فکر افتادم تا اين وبلاگ را طراحي و آثار شهيد را در معرض ديد ملت شهيد پرور ايران علي الخصوص دوستان و همرزمان شهيد قرار دهم . از حمايتهاي معنوي پدربزرگ عزيزم (پدر شهيد سعيد طالبي ) نيز که مشوق اینجانب در راه اندازی وبلاگ بودند کمال تشکر و قدرداني را مي نمايم . اميدوارم دوستان و همرزمان شهيد با ارسال مطالب خود ، ما را در پربارنمودن محتواي وبلاگ ياري کنند.  " 

لذا ضمن دعوت بازدید از این وبلاگ ارزشمند و یاری رساندن برای ثبت خاطرات این شهید عزیز ، دوستان دیگر که در این زمینه وبلاگ دارند اعلام بفرمایند تا با لینک آنها به صورت منسجم  عاشقان شهدا بتوانند از انها استفاده نمایند.

آدرس این وبلاگ : http://taleby.blogfa.com

 

شهید گلستانی : اگر در صحنه نیستی هر جا که میخواهی باش

به یاد شهید جواد سلطانی

پندار ما این است که ما مانده ایم و شهدا رفته اند،امّا حقیقت آن است که زمان،ما را با خود برده است و شهدا مانده اند!

( شهید آوینی)

عملیات "والعشق هشت" (2)

استراحت همزمان همگی بچه‌ها در سوله، جز در صورت چمباتمه زدن و پاها را در سینه گرفتن، غیر ممکن بود. ناگهان یادم آمد تیربارها زیاد کار کرده، روز شلوغی را پشت سر گذاشته‌اند و بهتر است برای حفظ آمادگی آنها در مقابله با حملات شبانه‌ی دشمن، بروم و تمیزشان کنم.

قبل از این که بیرون بروم، به ذهنم رسید از حوادث این یکی دو روز گذشته نت برداری کنم تا ان شاالله بعدها اگر فرصت شد، کل خاطراتم را بنویسم. دفترچه‌ی یادادشت کوچکی را که تبلیغات داده و تصویر چهره‌ی خندان امام بر آن نفش بسته بود، از جیب در آورده و بر یکی از صفحات کوچکش نوشتم:
"امروز یک شنبه 25/12/64 ساعت 20/12 ظهر نماز را خوندم و داخل سوله با بچه‌ها شوخی می‌کنم، هنوز ناهار نیاوردن. می‌خوام برم لوله و قطعات تیربارهای سنگر دیده‌بانی را تمیز کنم تا برای شب آماده باشیم. چفیه‌ام را برمی دارم تا برم بیرون."

از سنگر که خارج شدم، سعی کردم چفیه را دور کمرم بپیچم. "یاسر حق پناه" معاون دسته را دیدم که از روبه‌رو می‌آمد. قصد کردم به طرفش بروم و بگویم که باید تیربارها را برای شب تمیز کنم، ولی به سلام و علیک معمولی اکتفا کرده، به سمت چپ حرکت کردم. دست راستم مقابل شکمم بود و داشتم چفیه را گره می‌زدم. هنوز چند متری از جمع بچه‌ها - که داشتند روی سوله‌ای را با گونی ‌های پر از خاک می‌پوشاندند - دور نشده بودم که ناگهان انفجار شدیدی در برابرم احساس کردم.

در وهله‌ی اول همه چیز را تمام شده پنداشتم. فکر کردم دارم به اوج پر می کشم. جالب این‌که در همان حالت ایستاده، باقی ماندم. فقط کمی‌ دولاٌ شدم. گیج بودم و سرم شدیداً درد می‌کرد. خودم را در عالمی بی مکان و زمان حس می‌کردم. یک آن حس کردم دارم شهید می شوم و الان در اوج آسمان ها هستم! با خودم گفتم:
- من که از خدا خواسته بودم شهیدم نکنه ... من که نمی خواستم برم ... پس چرا؟
به یک باره احساس کردم از ارتفاعی بلند بر زمین کوبیده شدم. پای چپم را که بر زمین کوبیدم، در درونم گفتم:
- آخیش ... نرفتم!

چیزی را در اطراف نمی‌دیدم. کم کم در صورتم درد شدیدی حس کردم. کمی که گذشت، سعی کردم نگاهی به اطراف بیندازم؛ متوجه شدم چشم راستم جایی را نمی بیند و سوزش شدیدی دارد. با چشم چپ نگاهی به دست راستم که خیلی درد می‌کرد انداختم؛ متوجه شدم کف آن سوراخ شده، به طوری که انگشت سبابه‌ام آویزان است.

در آن لحظه که چشمم را باز کردم، فکر کردم پایم روی مین رفته است. نگاه تندی به پاهایم انداختم ولی اثری از جراحت در آنها ندیدم. با همان حالِ دولاّ به طرف سوله رفتم. متوجه‌ی آن چه در اطرافم می‌گذشت نبودم. جلوی سوله، "حبیب بختیارمنش" را دیدم و چون هنوز گیج و مات بودم، به او گفتم:
- آمبولانس ... آمبولانس ...
با خنده گفت: "چی شده؟ آمبولانس این جاها نیست که ..."
کمی به خود آمدم و گفتم: "بابا جون برو امدادگر رو صدا کن بهش بگو که من ترکش خوردم."
خودم هم به طرف سنگر امدادگر راه افتادم. در حال رفتن متوجه شدم چند جای دیگر بدنم ترکش خورده و راه رفتن برایم مشکل است. نگاهی به زیر شکمم انداختم که ترس بد جوری برم داشت. آن جا هم از ترکش در امان نمانده بود که با خود گفتم: "آخرش این عراقیای لعنتی کار خودشون رو کردن و من رو از مردی انداختند!"

مقابل سنگر امدادگر که رسیدم، دیگر طاقت نیاوردم و روی سینه کش خاکریز دراز شدم. چند تایی از بچه‌ها بالای سرم آمدند. امدادگر که به سراغم آمد، تازه متوجه شدم چند جای شکمم هم ترکش خورده است. بچه ها بالای سرم جمع شده بودند که بعضی از آنها گریه می کردند. باورشان نمی شد که من هم لت و پار شوم.

امدادگر با قیچی به جانم افتاد و لباس هایم را پاره می کرد تا سوراخ های روی بدنم را - که مثل بشکه‌ی آبکش شده بود - پانسمان کند بلکه کمی از خون ریزی جلوگیری کند. در آن حین متوجه پایین شکمم شد که از خون سرخ شده بود. همین که رفت طرف آن جا، با همان حال خراب که نفسم بالا نمی آمد، به بچه ها التماس کردم که از آن جا بروند یا حداقل روی شان را برگردانند!

سوری، مسئول گروهان، بالای سرم آمد و هراسان پرسید که چه اتفاقی افتاده است. دیگر حالم خیلی خراب شده بود. سرم را از زمین بلند کردم تا بگویم: "رفته بودم تیربار رو تمیز کنم ..."

کم کم نفسم به شماره افتاد، چهره‌ی بچه‌هایی که بالای سرم ایستاده بودند، دور سرم می چرخید. احساس کردم لحظات آخر عمرم را می‌گذرانم. سرم گیج می‌رفت. اصلاً نمی‌دانستم کجا هستم. دست راستم در دست امدادگر در حال پانسمان بود. دست چپم را به زمین رساندم و چنگی در خاک زدم. پاهایم را به زمین فشار می دادم؛ ولی مثل این بود که مسئله از اینها هم بالاتر است. بلافاصله شهادتینم را گفتم.

بعد از آن که در خرداد 1361 در میدان مین منطقه‌ی شلمچه، آن نوجوان بسیجی را دیدم که بر روی میدان مین غلتید و پس از انفجار مین زیر شکمش، سوره‌ی حمد را قرائت می کرد، از خدا خواستم که توفیق دهد تا من هم در لحظه‌ی جان دادن بتوانم سوره‌ی حمد را بخوانم. پس از آن زمزمه کنان شروع کردم به خواندن سوره‌ی حمد. از این‌که در آخرین لحظات به یاد خدا بودم، دل شاد شدم. رفته رفته چشمانم سیاهی رفت. درست مثل همان حالی که لحظات اول مجروحیت داشتم. دیگر هیچ صدایی به گوشم نمی رسید. نفسم به شماره افتاد. چهره‌ی بچه ها برایم محو شد. مقابل چشمانم تاریکی محض بود. حالت تهوع بهم دست داد و عاقبت سرم بی اختیار بر زمین افتاد.

نمی دانم چقدر زمان سپری شد، ولی هر چقدر که بود، امدادگر همه‌ی سوراخ های روی بدن مرا باندپیچی کرده بود. تکان هایی که حس کردم، به هوشم آورد. چشمانم را که به سختی باز کردم، دیدم روی برانکارد هستم. با چشم سالمم نگاهی به اطراف انداختم. مثل این‌که مدت زیادی در حال بیهوشی نبودم. چون هنوز در خاکریز بودم. به سختی فرامرز عزتی پور را که جلوی برانکارد را گرفته بود، تشخیص دادم. سیدعلی موسیوند هم عقب برانکارد را گرفته بود و مرا به طرف سه راه کارخانه‌ی نمک می بردند. برایم اوفت داشت که مرا روی برانکارد ببرند. تا آن زمان یادم نمی آمد که هنگام مجروحیت، مرا روی برانکارد جا به جا کرده باشند. مصرانه به فرامرز گفتم: "من رو بذار پایین خودم میام."

ولی او که بد جوری گریه می کرد و از این که دیده بود من هنوز زنده هستم، جا خورده بود، قبول نکرد و مدام می گفت: "داداش جون یه کم دیگه طاقت بیار ... الان می رسونمت به آمبولانس ... حالت خوب می شه داداش ..."

برگرفته از سایت خاطرات جبهه

عملیات "والعشق هشت" (1)

روز یک‌شنبه بیست و پنجم اسفند ماه 1364، ساعت 8 صبح، دیده‌بان روز بودم. دیده‌بانی روز، در سنگری کوچک تک نفره و برای هر نفر به مدت یک ساعت بود. البته ساعت پست آن روز برای من خیلی جالب بود، چون یک دستگاه بولدوزر عراقی که چند نفر بالای آن نشسته بودند، با پررویی تمام از پشت خاکریز خارج شد تا به نقطه‌ای دیگر برود. به محض این‌که در دید قرار گرفت، با تیربار گیرینوف خودم آن را نشانه رفتم و تا آن‌جا که جا داشت گلوله نثارش کردم. از نفرات روی آن، تنها یک نفر توانست از معرکه بگریزد. بولدوزر در جای خود ثابت ماند و بچه‌های ادوات هم با خمپاره‌ی 60 آن را هدف قرار دادند.

برادر "حکیم سوری" مسئول گروهان، در تاریک روشن هوا از خاکریز گذشت و به دشت روبه‌رو رفت تا جنازه‌ی چند شهید را که آن‌جا افتاده بودند بیاورد. دوشکاها و تیربار‌های دشمن آن قدر بر رویش آتش ریختند که فقط توانست خودش را دست خالی به خاکریز برساند. یک پایش از جراحات قبلی ناراحت داشت و من تعجب کردم آن‌جا چگونه می‌دوید. خودش می‌گفت بچه‌ی تویسرکان است و در تهران گچ کاری می‌کند که هنگام مرخصی می رود سر کار گچ کاری. نشانی محل کار و پاتوقش را که می داد، قشنگ بلد بودم. قهوه خانه‌ی اول خیابان اقبال در خیابان دماوند تهران.
به هنگام تیراندازی به طرف بولدوزر، متوجه شدم چند گلوله‌ی قناصه از کنارم رد شد. خوب که توجه کردم، دیدم از پشت یکی از اجساد عراقی که جلوی خاکریز به طور دمر افتاده و پشتش به من بود، کسی در حال تیراندازی با قناصه است. ظاهرا تک تیرانداز عراقی، شب قبل سینه خیز از داخل کانال مقابل ما خودش را به آن جا رسانده و پشت جنازه چاله ای کنده و سنگر گرفته بود. لوله‌ی تیربار گیرینوف را به طرفش چرخاندم و آن‌قدر شلیک کردم که جنازه و تیرانداز، هر دو متلاشی شدند.

قبل از ظهر بود که حاج "محمود امینی" فرمانده‌ی گردان حمزه و حاج "رضا دستواره" معاون لشکر، آمدند جلو تا از نزدیک اوضاع را زیر نظر بگیرند. انگار نه انگار که در خط هستند و هر آن امکان دارد دشمن با قناصه یا خمپاره هدف قرارشان دهد. بی پروا بالای خاکریز رفتند و در آن روشنایی روز، مقابل دشمن قد علم کرده و با دوربین منطقه را چک کردند. با وجود آتش خمپاره‌ی 60 و تیرهای تک تیراندازان که از بالای سرمان می‌گذشت، برای آنان هیچ اتفاقی نیفتاد. وقتی به حاج رضا گفتم:
- حاجی جون مواظب باش ... این جا تک تیرانداز زیاد دارن که بدجور می زنه ...
دستواره خندید و گفت:
- غلط کردن بزنن ... مگه شهر هرته ... تو برو پایین مواظب خودت باش ...

مقابل خاکریز روی جاده‌ی آسفالت، چند تانک سالم و سوخته قرار داشت. آنها از سنگین ترین پاتک چند روز قبل دشمن که طی آن تانک ها تا ده متری خاکریز جلو آمده بودند، بر جای‌مانده بود. در برابر آن پاتک، بچه‌های گردان انصار، با رشادت تمام از میان باتلاق ها جلو رفته و از پهلو تانک ها را زیر آتش گرفته بودند. تانک ها به غیر از جاده‌ی آسفالت، راه دیگری برای تردد نداشتند، لذا وقتی که ‌تانک های جلویی و عقبی منهدم شدند، خدمه‌ی بقیه‌ی آنها فرار را بر قرار ترجیح دادند.

هر از چند گاه تک تیراندازان عراقی از لابه لای ‌تانک ها به خاکریز نزدیک می‌شدند و با قناصه بچه‌ها را هدف قرار می دادند. کمی که دقت کردم، توانستم محل استقرار یکی از تک تیراندازها را پشت تانکی نیم سوخته پیدا کنم. تیربار را گذاشتم روی کیسه گونی لبه‌ی سنگر و شروع کردم به شلیک. با صدای داد یک نفر که عصبانی و شاکی می گفت:
- چه خبرته ... ساکتش کن اون تیربار رو ...
دست از شلیک برداشتم. پشت سرم "حمید سربی" را دیدم که عصبانی به من نزدیک شد و پرسید که برای چی این همه گلوله شلیک می کنم؟ وقتی گفتم که تک تیرانداز عراقی را پیدا کرده ام، خون سرد و آرام گفت:
- خب این که دیگه این همه شلوغ کاری نداره ... تو فقط محلی رو که شناسایی کردی نشون بده.
وقتی گفتم که تک تیرانداز کجاست، ایستاد پشت تیربار و چشمانش را دوخت به آن سمت. با روشن شدن آتش دهنه‌ی تک تیرانداز عراقی، سربی فقط دو سه گلوله شلیک کرد و درست زد به هدف و قناصه چی عراقی را از میدان بدر کرد.
با همان خون سردی و آرامش که در اوج جنگ هم از چهره‌ی سفید با موهای سرخ گونش دور نمی شد، گفت:
- بیا ... دیدی ... این که حول کردن نداره ... آروم، دقت کن، نشونه گیری کن و بزن.
وصفش را و این که قهرمان تیراندازی است زیاد شنیده بودم، ولی حالا خودم دیدم.

برگرفته از سایت خاطرات جبهه

تقویم دفاع مقدس در آذر ماه

1 آذر 1366  عمليات نصر 9 - منطقه حاج عمران عراق

5 آذر  1358  تشكيل بسيج مستضعفين ،ارتش بيست ميليوني به فرمان امام خميني ره - روزبسيج مستضفين

8 آذر 1360  عمليات طريق القدس ،منطقه ي عمليات ي عمومي غرب شهرستان سوسنگرد ومنطقه عمومي بستان

 17 آذر 1363  شهادت مهدي زين الدين فرمانده ي لشگر 17علي ابن ابيطالب (ع )

18  آذر 1359  شهادت سرگرد خلبان احمد كشوري

18 آذر  1370  معرفي رژيم عراق به عنوان آغازگر جنگ عليه ايران از سوي سازمان ملل متحد

20   آذر  1360  عمليات مطلع الفجر، منطقه گيلان غرب وسرپل ذهاب

28  آذر 1361  اولين حمله موشكي رژيم صدام به شهرقهرمان پروردزفول

تقویم دفاع مقدس در آبان ماه

8 آبان    1359       شهادت محمد حسين فهميده ،دانش آموزبسيجي - روزنوجوان - روزبسيج دانش   آموزي

8 آبان    1365       عمليات نامنظم فتح 2 -منطقه دوكان در شمال شرقي عراق

10 آبان 1361       عمليات محرم ، درمناطق عملياتي شرهاني،زبيدات ،بيات، غرب عين خوش و جنوب شرقي دهلران

12 آبان 1359       اسارت محمد جوادتندگويان ،وزير نفت دولت شهيدرجائي و همراهان درمناطق عملياتي جنوب

24 آبان 1365       عمليات نامنظم فتح 3 ،منطقه زاخو ودهوك در عمق 300كيلومتري شمال عراق

25 آبان 1359        سالروزشهداي پاسدارسوسنگرد

25 آبان 1366        عمليات نامنظم ظفر 3 ،در منطقه دربندي خان عراق در جنوب استان سليمانيه عراق و بخش  سنگاوا  ازاستان كركوك

28 آبان 1366         عمليات نامنظم ظفر 4  ، درعمق 250 كيلومتري استان دهوك عراق

29 آبان 1366         عمليات نصر 8 ، منطقه عمليات ي ماووت ازاستان سليمانيه عراق

مسابقه خاطره نویسی (1)

 با سلام دوستان عزیز

در این پست درخواست می کنیم  تمامی دوستان و همسنگران و یا اینکه نسل سومی عاشق شهدا اگر خاطره ای از شهید جواد سلطانی دارند برایمان ارسال کنند .

قرار شده به خاطرات ارسالی هدایائی نیز تعلق بگیرد.

اجرکم عندالله

درج نظر یکی دیگر از خوانندگان وبلاگ

با سلام و آرزوی موفقیت
برادرانی که این بلاگ را می گردانید پیشنهاد می کنم محبت بفرمائید و اعلام نمائید که مثلا این بلاگ هر سه ماه یکبار در فلان تاریخ بار می شود تا تکلیف خوانندگان مشخص گردد و مثل حقیر که تقریبا هر روز سری به وبلاگ شما می زنم با صفحه تکراری و بارگزاری نامعلوم مواجه نباشند.
البته
صلاح مملکت خویش خسروان دانند
یا علی
یکی از ارادتمندان به همه رزمندگان با صفای گردان حمزه
 رسول برنگی

==============================

با سپاس از ابراز نظرتان

به روی چشم البته دوستان قول یاری در ابتدا دادند اما در ادامه ....... ولی سعی میکنیم حداقل به صورت هفتگی بروز شویم.

درج نظر یک خواننده وبلاگ

 

با سلام حضور مخاطبان گرامی

 یکی از دوستان این وبلاگ در  مطلبی انتقادی را در پست قبلی برایمان ارسال داشتند  از آنجا که این وبلاگ درصدد انعکاس درد دلهای دوستان رزمنده و همسنگر می باشد آنرا جهت درج در صفحه اصلی  قرار می دهیم و اگر مسئولین همایش نیز از خوانندگان این وبلاگ هستند خوشحال خواهیم شد در صورت صلاحدید پاسخی ارسال تا آنرا  نیز درج کنیم. 

" با تشكر از جناب سردار ..... و جناب آقاي مهندس ..... از شهرداري منطقه .... و جناب آقاي مهندس ...... فرماندار محترم ...... و ...... كه بانيان اين .......و ..... و..... راستي در اين مجلس برخي از حانواده هاي بزرگوار مانند پدر و مادر و همسران و فرزندان برومند شهداي بزرگي كه اساسا مجلس به بركت نام آنان بود هم انگار آمده بودند مانند شهيدان پازوكي ، زماني ، چراغي ، گودرزي و........ جانبازان ....... سرداران بزرگ ديروز كه امروز حتي سري هم در بين بي سران ( عوام حاضر در سالن و سالن جانبي و محوطه و ....) نداشتند همه بودند ولي نه مجري آنان را به نام مورد خطاب قرار داد نه ميزبانان رديف جلو ............. "

در حاشيه ششمين يادواره شهدا مطرح شد، آغاز تدوين خاطرات رزمندگان گردان حمزه

به گزارش خبرگزاري كتاب ايران(ايبنا)، ششمين يادواره شهدا و گردهمايي رزمندگان گردان حمزه سيدالشهدا لشكر 27 محمد رسول‌الله(ص)، عصر روز بيست‌وهشتم فروردين، به همت هيات رزمندگان اين گردان و با حضور سرداران و فرماندهان دوران سال دفاع‌مقدس، در تالار انديشه حوزه هنري برگزار شد.

سردار قاسم كارگر، شهردار منطقه 16 و يكي از رزمندگان اين گردان در آغاز اين نشست، از شهيدان رضا چراغي، حسن زماني و اسدالله پازوكي ياد و خاطراتي درباره چگونگي انجام عمليات والفجر 8 بازگو كرد.

همچنين، نصرت الله قریب، جانشین فرماندهی گردان حمزه سیدالشهدا، به سخنراني درباره تاريخچه تشكيل اين گردان پرداخت و از جاويدالاثر احمد متوسليان، به خاطر تلاش براي راه‌اندازي گردان حمزه ياد كرد.

در حاشيه ششمين يادواره شهدا و گردهمايي رزمندگان گردان حمزه سيدالشهدا(ع)، نمايشگاه كتابي شامل آثار منتشر شده توسط نشر شاهد برپا بود. كتاب‌هاي "ما از دوكوهه آمديم، اينجا غريبيم" نوشته مجيد پورولي كلشتري، "داستان بهنام" به قلم داوود اميريان، "خاك‌هاي نرم كوشك" اثر سعيد عاكف و "رمادي9" نوشته يارمحمد عرب‌عامري، از پرفروش‌ترين آثار ارائه شده در اين نمايشگاه بودند.

محمد ظفرقندي، مسوول تداركات و پشتيباني گردان حمزه سيدالشهدا(ع) در دوران دفاع‌مقدس، در گفت‌وگو با خبرنگار ايبنا تصريح كرد: تاكنون كتاب‌هاي متعددي مانند "جشن حنابندان" نوشته محمدحسين قدمي و "دسته يك" اثر اصغر كاظمي، درباره گردان حمزه سيدالشهدا منتشر شده كه اين نشانگر ظرفيت بالاي خاطرات اين گردان برای نگارش كتاب است.

گزارش تصویری ششمین همایش شهدا و رزمندگان گردان حمزه



مابقی تصاویر را اینجا ببینید

ادامه نوشته

گزارش ششمین همایش شهدا و رزمندگان گردان حمزه

 

با سلام  حضور مخاطبین گرامی به اطلاع می رساند

 بزودی گزارشی از ششمین همایش خانواده شهدا و رزمندگان گردان حمزه سید الشهدا توسط دوست و یار شهدا جناب آقای مهندس احمدی به روی سایت گذاشته خواهد شد.

به صورت اجمال به عرض می رساند با تلاش همه زحمتکشان و خادمان شهدا مراسم آبرومندانه ای با حضور اقشار مختلف از خانواده محترم شهدا و رزمندگان و نسلهای اول و دوم و سوم برگزار شد.

امید است شهدا گردان نیز در پاسخ زحمت خدمتگزاران خانواده شهدا و رزمندگان آنها را مشمول شفاعت خود قرار دهند.

 

ششمين همايش

  

 

ششمين يادواره شهدا و گردهمايي رزمندگان گردان در تالار انديشه حوزه هنري جمعه 28-01-88 ساعت 17 الي 20 برگزار مي شود.

از كليه همسنگران گردان درخواست ميشود ضمن حضور خود و دعوت از خانواده هاي شهداي گردان موجبات هر چه با شكوهتر برگزار شدن مراسم  را فراهم سازند .

شهدا رفتند ما ماندیم ؟!؟!

 

بايد  گذشتن  از  دنيا    به    آساني  

بايد    مهيا    شد   از  بهر    قرباني

با چهره خونين سوي حسين رفتن 

زيبا  بود  اينسان   معراج    انساني

 

در جستجوی یاران (4)

 

 

این دوستمان را کسی می شناسه ؟

  می دونه کجاست؟

ما که دلمون برای دیدن روی ماهش لک زده !! هرکی خبری داره خبر کنه ثواب داره !!

 

ماموریت عشق

 

در آخرين درخواستش از پادگان امام حسين (ع) در سال 64 براي حضور در جبهه جنوب موفق به كسب اجازه  مأموريت چند ماهه شد ليكن نظر به حسن همكاريش با واحد عملياتي در منطقه و اعلام نياز به ادامه حضورش در آنجا بيش از  چند ماه سپري شد (البته خودش نيز از اين روند بسيار راضي بود).

واحد اعزام كننده با تمديد مأموريتش مخالفت كرده و نهايتا پرداخت حقوق ماهيانه او مسدود شد تا سرانحام در تابستان 65 در مهران و عمليات كربلاي 1 مأموريت او پايان يافت....  

شهید سربی مسئول اداوات گردان حمزه  روحش شاد و راهش پر رهرو باد

   

 

در جستجوی یاران (3)

این آقا را کسی می شناسد ؟


پ. ن : در پی طرح سوال فوق یکی از دوستان به نام مرد غم این مطلب را برایمان ارسال کرد ضمن تشکر از ایشان آنرا برایتان درج می کنیم.

دوست عزیزمان با نام مرد غم فرمودند:  سلام احتیاجی به شناختن چهره او نیست مردی است از جنس خاک فرشته آسمانی که جان خود را در راه خاک وطن گذاشت روحش شاد و راهش پایدار  

در جستجوی یاران (2)

 این آقا را چی ؟ کسی می شناسه ؟!

پ. ن : در پی طرح سوال فوق یکی از دوستان این عکس و مطلب را برایمان ارسال کرد ضمن تشکر از ایشان آنرا برایتان درج می کنیم.

اين آقا هم معلم ديروز و امروز ما و بر و بچه هاي گردان و منطقه 14 تهران است كه عكس شما مربوط به اردوي جهادي سال گذشته همراه با دانش آموزان مركز پيش دانشگاهي است و اين عكس هم مربوط به سال 66 در دوكوهه است .


شفاعت‌ يادت‌ نره‌!

شفاعت‌ يادت‌ نره‌!

حميد بهرامي‌ از بچه‌هاي‌ گردان‌ حمزه‌ از لشكر 27 محمد رسول‌ الله‌ (ص‌)تعريف‌ مي‌كرد: شدت‌ درگيري‌ در خاكريز دو جدارة‌شلمچه‌ بالا گرفته‌ بود. سر را نمي‌شدبالا برد. از هر طرف‌ خمپاره‌ مي‌آمد و گلوله‌. از همه‌ بدتر تك‌ تيراندازي‌عراقي‌ بود كه‌ با نشانه‌گيري‌ دقيق‌، كار خود را انجام‌ مي‌داد. چند روزي‌ ازشروع‌ عمليات‌ كربلاي‌ 8 مي‌گذاشت‌. ذوق‌ و شوق‌ نبرد رويا رو با دشمن‌ ـآنچه‌ هميشه‌ انتظارش‌ را مي‌كشيدم‌ ـ گرماي‌ بهار سال‌ 66 را برايم‌ قابل‌ تحمل‌كرده‌ بود و همه‌ هوش‌ و حواسم‌ را متوجه‌ كرده‌ بود.

با شنيدين‌ صداي‌ تانكي‌ كه‌ هر لحظه‌ نزديكتر مي‌شد، سعي‌ كردم‌ به‌طوري‌ كه‌ مثلاً تك‌ تيراندازها متوجه‌ نشوند، سرم‌ را بالا ببرم‌ و جلو را نگاه‌كنم‌. سربالا بردن‌ همان‌ و...

سوزش‌ توأم‌ با دردي‌ در سرم‌ احساس‌ كردم‌. زمين‌ و زمان‌ دورم‌مي‌چرخيد. گيج‌ و تلوتلو خوران‌ داخل‌ كانال‌ شدم‌ و در همان‌ قدمهاي‌ اول‌خوردم‌ زمين‌. كف‌ كانال‌ دراز كشيده‌ بودم‌ و خورشيد سوزان‌ بر چهره‌ام‌مي‌تابيد. خون‌ بر صورتم‌ دلمه‌ بسته‌ بود. ديگر كار خود را تمام‌ شده‌مي‌پنداشتم‌. چشمانم‌ جايي‌ را نمي‌ديد. شروع‌ كردم‌ به‌ ذكر خدا و ائمه‌ اطهار.

قبلاً شنيده‌ بودم‌ شهدا، لحظات‌ آخرشان‌ را در آغوش‌ ائمه‌، بخصوص‌ اباعبدالله‌ (ع‌) مي‌گذرانند. شروع‌ كردم‌ به‌ ذكر يا ابا عبدالله‌. ناگهان‌ متوجه‌ شدم‌كسي‌ سرم‌ را از زمين‌ بلند كرد و بر زانوي‌ خود نهاد. باورم‌ نمي‌شد. شروع‌كردم‌ به‌ التماس‌ و در همان‌ حال‌، گريستن‌. دوست‌ داشتم‌ چشمانم‌ مي‌توانست‌او را ببيند. مچ‌ دستش‌ را سفت‌ و محكم‌ گرفتم‌ و گفتم‌:

ـ تورو خدا... حسين‌ جان‌... منم‌ با خودت‌ ببر... قربونت‌ برم‌...

ناگهان‌ آنكه‌ سرم‌ را بر زانويش‌ گرفته‌ بود، به‌ حرف‌ آمد و گفت‌:

ـ بهرامي... بهرامي‌... منم‌ «مهر علي‌»... شفاعت‌ يادت‌ نره‌...

خون‌ خونم‌ را مي‌خورد. در همان‌ گيجي‌ و منگي‌، مشتي‌ به‌ طرفي‌ كه‌احساس‌ مي‌كردم‌ صورتش‌ باشد، پرتاب‌ كردم‌ و گفتم‌:

ـ لامصّب‌، من‌ دارم‌ مي‌ميرم‌ تو يكي‌ مي‌گي‌ شفاعت‌ يادم‌ نره‌؟

حمید بهرامی

منبع : سایت جامع دفاع مقدس - ساجد

در جستجوی یاران

این آقا را می شناسید ؟؟

**********************************

 پ. ن : در پی طرح سوال فوق یکی از دوستان این عکس و مطلب را برایمان ارسال کرد ضمن تشکر از ایشان آنرا برایتان درج می کنیم.

من ميشناسمش . همون آقائي هست كه سال 65 در باختران اين جوري بود


دوكوهه با نقشهاي زيبا و به يادماندنيش

هيئت گردان

اطلاعیه

مراسم هيئت گردان بطور ماهيانه يكشنبه اول هر ماه

در محل حسينيه گردان

به نشاني : ميدان شهدا - خيابان 17 شهريور بعد از بزرگراه شهيد محلاتي كوچه شهيد عبدالله مسگر برگزار ميشود .

شهدای ارکان گردان

 Image and video hosting by TinyPic Image and video hosting by TinyPic Image and video hosting by TinyPic Image and video hosting by TinyPic

 

شهيد بهروز آذري فرمانده گردان در منطقه عملياتي نصر 7 دوپازا

محل عكسبرداري:شلمچه بهار 66

  Image and video hosting by TinyPicImage and video hosting by TinyPic Image and video hosting by TinyPic Image and video hosting by TinyPic

ديشب (07/07/87)مراسم هيئت كمي متقاوت از دفعات پيش برگزار شد البته شيخ محسن بزرگوار نظر به تقارن ايام ماه مبارك وقتش پر بود قراربود دير برسد كه اصلا نيامد  اما به نظر من با توجه به حضور سيد مجتهدي كمي برنامه هاي متداول عوض شده بود كه قشنگترين آن خاطره گوئي اكبر حسين زاده از پاتك هاي شلمچه و كربلاي 5 بود كه هم متناسب با حال جلسه بود و هم متفاوت با خاطره گوئي هاي معمول اين روزها كاش همه ي آنهائي كه اسمشان مطرح ميشد بودند و از ديد آنها هم قضيه بازگو ميشد مثل مهدي خراساني و قاسم كارگر و حميد بهرامي و... البته از حق نگذريم آنهائي هم كه بودند خيلي جدي نميگرفتند به خصوص حاج اميني كه هميشه عضو ثابت و ساكت جلسه هيئت است حتي آخر مراسم كه از ايشان خواستم سنت سكوتش را به پايان ببرد گفت ديگران هستند و ما بايد حضور پيدا كنيم و بس .... ياد سخنراني هاي  صبحگاه ها افتادم " برادرها بايد   در جبهه ها حضور پيدا كنند و در پي آن باشند كه به نحو احسن  تكليفشان را ادا كنند بعضي ها مي آيند و مي گويند ما فلان كار را داريم همه كار دارند اگر بيكار بودند كه هر ..... مي آمد منطقه ...."

شعار صبحگاهي


بايد  گذشتن  از  دنيا    به    آساني  

بايد    مهيا    شد   از  بهر    قرباني

با چهره خونين سوي حسين رفتن 

زيبا  بود  اينسان   معراج    انساني

پ . ن : این رجزی بود که بچه های گردان در صبحگاه هر روز با هم می خواندند تا به میدان صبحگاه برسند. بدلیل تکرار هر روزه دیگر گردانها با شنیدن این رجز می دانستند گردان حمزه وارد میدان صبحگاه می شود. و اینطور شد که خیلی از سراینده های ان واقعا این رجز را از ته دل خواندند و به معراج پر کشیدند.

یک سوال از خود

شهدا رفتند....

تا آب و نانی بدست آریم و به

                                  غفلت بخوریم؟!؟